تبليغاتX
تنهایی
ای کاش

پیچیدگی دنیا هر روز که می گذرد

برایم پر رنگ تر می شود

چطور می توان کسی را دوست داشت

اما انگار دوست نداشت

چطور می شود زنده ماند و زندگی کرد و نفس کشید

اما ...

اما نشود خندید یا حتی لبخند زد

نه نمی شود

...

روحم از این همه آزار خسته است

دیگر تسلایی نیست

آزرده ام

...

مشتی ظواهر پوچ و بی معنا

تنها این برایم مانده

...

خدایا می ترسم در این اشفته بازار تورا هم از دست دهم

یاری ام ده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 16:59  توسط ریحانه  | 

تو حلقه دنیا میونمون یه حلقه فاصله است 

" لیلی گفت :

پایان قصه ام زیادی غم انگیز است

 مرگ من

 مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت :

پایان قصه ات اشک است

اشک دریاست

 دریا تشنگی است

 و من تشنگی ام .

تشنگی و آب

پایانی از این قشنگ تر بلدی ؟

لیلی گریه کرد

 لیلی تشنه تر شد

خدا خندید "*

...

و انگار تازه می فهمیدم

معنی تمام اشک هایم را

اما ای کاش می شد پایان تمام قصه های غم انگیز را عوض کرد

ای کاش ...

خداوند گارم تشنه ام سیرابم کن

...

*عرفان نظر اهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 12:43  توسط ریحانه  | 

پژمرده ام 

دنیا را چه دیده ای؟!

چه از ان خواسته ای؟!

که اکنون با تو این چنین میکند

مگر نه اینکه هر چه با تو کرد

علی رغم میل باطنی ات

و کلنجارهای درون اشفته ات

پذیرفتی

اری تو قبول کردی

و گذشتی

به امید تنها لحظه ای

لحظه ای ارامش

مگر نمی گویند

بعد از هر سختی اسایشیست

پس کو ؟!

چرا برای من سختی ها در پس یکدیگرند

براستی چرا ؟!

کسی پاسخ این سوال را میداند

نه نیست

اخر روزگار فرشته ام را نیز گرفت

در این زمانه تنهایی درد نیست

نداشتن کسی که تورا بفهمد درد است

و این است دردی مطلق

کاش زودتر تمام شود

نه نه درد هایم را نمی گویم

زندگی را می گویم

که مدت هاست

مرا بازیچه کرده

نمی دانم

هیچ نمی دانم

و همین ندانستن

درداورترین دردهاست

...

انگار سال دارد نو می شود

سال نو با درد هایی نو

...

سال نو مبارک

امیدوارم روزگار هرگز فرشته کسی و ازش نگیره

هرگز

...

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 13:38  توسط ریحانه  | 

جای خالی یه هدیه

یه اه کهنرو یاداور میشه

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 13:15  توسط ریحانه  | 

 

یه دنیا پروانه رنگی

یه قرمزشوگرفت و گذاشت لای دستمال قرمز

داد دستت

خشکت زد

مثل بچه ها ذوق کردی

بین اون همه پروانه

...

می دویدی

...

می خندیدی

؟؟؟؟؟؟؟

اما ...

انگار همه ترس های دنیا تو وجودت یهو جمع شد

برگشتی

می دویدی

این بار از ترس

پیشش که رسیدی

...

داشت با نگاه ازت خداحافظی می کرد

درست مثل روزی که با همون نگاه ترکت کرد

حالا فهمیدم اون همه ترس از چی بود

اره

نمی خواستی دوباره از دستش بدی

اما...

دیر شده بود

تو با تمام وجود داد زدی

...

 بعد از تودیگه چیزی نمی خوام حتی یه پروانه قرمز از دستان تو

چشمام و باز کردم

صورتم خیس بود

از اشک

تازه فهمیدم تو

من بودی

...

...

صورتم تا همیشه تا ابد خیس خواهد ماند

از اشک هایی که از عمق نگاهت سرچشمه می گیرد

...

خداوندگارم مرا زودتر به اغاز برسان که از این بی انتهایی سخت ازرده ام

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 21:10  توسط ریحانه  | 

 

تنهاترین تنها

زندگی اجبار است


اجبار


اجبار

 

اجبار


قمار زندگی رو باختم


اب شدم


سوختم

 

و کسی پی نبرد که من نخواستم


زندگی اجبار است

 

زندگی سکوتی است

 

سراسر رنج

 


زندگی لبخندی دروغین است

 
که بر لبهای تو خشک شده


تا هیچ کس از دل


پاره پاره ات با خبر نشود


و تو همچنان به اجبارنفس می کشی

 

واشک می ریزی....


__________________________________

 

فرشته ام کجایی ؟؟

فرشته ام را گم کردم

نه!شاید خودش رفت

نه!شاید من ترکش کردم

کسی فرشته ام را ندیده

هر کس از او خبری دارد

سلام مرا به او برساند

به او بگوید:

حالا تنها ترین تنها شدم

فرشته ام تا ابد به دنبالت خواهم کشت

تو مرا پیدا نمی کنی

اما من شاید

تو را یافتم

شاید

...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 9:6  توسط ریحانه  | 

 

:اش دل ادم ها به سفیدی و پاکی دونه های برف بود

همیشه هر وقت یاد زمستون میکنم یاد سفیدی برفش می افتم

وقتی هم که فصلش از راه میرسه

یه انتظار کودکانه سراسر وجودم رو می گیره

انتظار باریدن برف

همیشه وقتی اولین برف زمستون زمین رو سفید می کنه یه شادی خاص که من و یاد دنیای کودکیم میندازه وجودم رو لبریز از خودش می کنه

دویدن روی برف و طنینی که ارامش رو به همراه داره

باریدن برف غیر از شوق ساختن یه ادم برفی یا بازی باگلوله های برفی یه شوق دیگه هم واسم داره که از بقیه لذت بخش تره

اونم این که وقت باریدن برف سرم و رو به اسمون کنم و محو رسیدن دونه های برف به زمین بشم

وایی که این حس چقدر زیباتره اگه رو برف ها هم دراز کشیده باشم

و من هنوز در انتظارم

...

هر دونه برف رازداره کلی حرف که اسمون می خواد به زمین بگه

فرشته با خنده هاش زمستون چند سال پیش رو واسم یاداور میشه یکی از روزهای سرد بهمن که با خودش کلی برف اورده بود یادمه اون روز یه ادم برفی ساختیم

خیلی دوستش داشتم

با اون نگاه زغالیش

اون بینی  باریک و سر بالای هویجی

و اون لبخند ناز دندون نما

و دست هایی که مثل شاخه درختا رو به اسمون بود

خواستم سردش نشه شالم روبستم دور گردنش

وایی چقدر دوست داشتنی شده بود

هر روزبهش سر میزدم

روزای اول که کلی برف زمین رو پوشونده بودحالش خوب بود

اما نمی دونم چرا بعدش هر روز لاغر تر میشد و من از خیسی زمین میفهمیدم اشک میریزه

شاید دلش واسه دوستاش تنگ شده

دوست نداشتم بره اما اینم دوست نداشتم که دلتنگ بشه

پس جلوشو نگرفتم و اون رفت..

و بعد از اون من همیشه سالی یه بار اون رو می بینم

...

 خدایا به انتظارم با فرستادن رحمتت پایان بده

...

خدای مهربون تنهام نگذار و رحمتت را از من دریغ مکن

امین

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 20:47  توسط ریحانه  | 

من کی هستم؟

گرچه خیلی دیر اما به پیشنهاد شنتیا منم تو بازی شرکت می کنم

۱.من کی هستم ؟

این سخت ترین سوالی که واقعا جوابش و درست نمی دونم اما تا اونجا که از خودم اطلاع دارم وقتی پا گذاشتم تو دنیا تصمیم گرفتن من و ریحانه صدا بزنن... از لحاظ روحی ام  خیلی حساسم. درس خوندن و دوست دارم و البته به شیوه پسرا درس می خونم تو درس خوندن بازیگوشم در حال حاضرم  دانشجوی مخابرات هستم

۲.فصل و ماه و روزی که دوست دارم ؟

همه فصل هارو دوست دارم شکوفه های بهار و میوه های تابستون و رنگ های پاییز و لی فصل زمستون و خیلی دوست دارم زمستو ن و برف سفیدشو و ۱۱ اسفندرو هم دوست دارم چون خدا اون روز بهم اجازه داد منم به ادم های روی کره زمین ملحق شم گرچه مسئولیت سنگینی بهم داده شد اما با این حال دوستش دارم

۳. رنگ من ؟

رنگ های ملایم اما از میونشون ابی به رنگ اسمون و دریا که البته اونم باز به رنگ اسمونه

۴.غذای مورد علاقه من ؟

غذای خاصی مد نظرم نیست اما از خوارکی ها به کاکا ئو علاقه دارم البته از نوع ترکیه یا سویسیش

۵.موسیقی مورد علاقم ؟

بیشتر واسم متن ترانش مهمه اما اونهایی و که متنش و دوست دارم بیشتر غم هستن

۶.بدتین ضد حالی که خوردم ؟

از دست دادن یه فرصت که می دونم دیگه تکرار نمیشه و البته قبول نشدن تو کنکورم خیلی دپرسم کرد

۷.بزرگترین قولی که دادم ؟

به خیلی ها قول های بزرگ دادم که میشه گفت بزرگ ترینش رازداری بوده

۸.ناشیانه ترین کاری که کردم ؟

زیاد اهل ریسکم تا الان البته جان سالم به در بردم اما ناشیانه ترین کارم چت بود

۹.بهترین خاطره زندگیم ؟

خاطر خوب دارم اما بهترین نیست شاید بعد ها جواب این سوال وبلد باشم شایدم نه

۱۰.بد ترین خاطره زندگیم ؟

 زمانی بود که مادر بزرگم فوت شد و همزمان با هاش خواهرم اپاندیس شو عمل کرد و مامانم هم مریض شده بود همزمان با هاش البته الان مامان جونم کامل خوب شده خدارو شکر اون دوران خیلی سخت بود از لحاظ روحی تا چند وقت بهم ریخته بودم

۱۱.کسی روکه دوست دارم ببینم ؟

اول امام زمان (ع) البته خود خواهی نمی کنم دوست دارم ظهور کنه تا همه با هم ببینیمش

بعد هم یکی و که خیلی دوستش دارم و تاحالا ندیدمش

۱۲.برا کی دعا می کنم ؟

برای خانوادم  و دوست ها م و خودم

۱۳. به کی نفرین می کنم ؟ 

وایی نفرین و اصلا دوست ندارم

۱۴.وضعیتم در ۱۰ سال اینده ؟

فقط خدا میدونه

۱۵.حرف دلم ؟

تاپ تاپ تاپ ...

...

ترس از ناشناخته های بیرون و درون! خدایا یاری ام ده

فرشته ام کلی تعجب کرده این رو ز ها نمیدونم چرا  با کار هام شگفت زده میشه انگار باور نداره کم کم دارم بزرگ میشم ...

در ۱۵ بند من و بشناسین منی که هر روز که از خواب بلند میشم یه نفرم

 منی که هر روز با دیروز فرق دارم

منی که همش در حال تغییرم.

من یعنی ادم ...

 به حرفاش فکر می کنم ایا بعدها هم جواب این سوال ها همینه ؟!

وایی یاد یکی از دوست های صمیمیم می افتم که از تغییر آنی یه نفر دیگه ضربه سختی خورد

نمی دونم اما به نظرم هیچ وقت نمیشه ادم هارو شناخت هر کس فقط می تونه یه نفر و بشناسه اونم فقط خودش و شاید همین یعنی شناخت بقیه

نمی دونم ...

....

خدایا یاری ام ده تا خود را همان طور که هستم بشناسم تا تو را شناخته باشم مرا در هیچ حال به حال خود وا مگذار

امین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 16:49  توسط ریحانه  | 

 تنهای مطلق فقط خداست

داشتم می رفتم دانشگاه

خورشید تازه میخواست صبح بخیر بگه

ازون روزهایی بود که رنگ نیلی اسمون خیلی تو دل برو شده بود

و نگاه هر کسی و جذب خودش میکرد

البته به جز نگاه رهگذرانی که رهگذرند

و نگاه من جذب اون همه زیبایی رنگ بود

که چشمم به ماه افتاد

خیلی لاغر شده بود

تو اسمون حتی یه ستاره هم نبود

دلم برای تنهاییش سوخت

اینکه توی اسمون به این عظمت

تنها بود ...

مثل بعضی از ادمها ...

توی این فکر ها بودم

که کمی اون طرف تر یه ستاره ی پر نور دیدم

اما چطور با اون همه درخشش از نگاهم جا مونده بود

فهمیدم ازین به بعد اول اطرافم رو کامل ببینم

بعد قضاوت کنم و دلم بسوزه

اما پس چرا ماه اینقدر لاغر شده بود

خوب شاید او هم به اطرافش توجه نکرده

...

فرشته این بار طوری نگام میکرد که انگارتوقع این حرفا رو ازم نداشت

از لبخند رو لبهاش فهمیدم

اینبار کامل با من موافقه

 

خدای من

یاری ام ده تا بتونم تو هر شرایطی  ستاره ام رو ببینم

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 16:9  توسط ریحانه  | 

کاش جاده زندگی  با رسیدن به مقصد به پایان برسه

* اول و اخر خداست*

بعد مدت ها اومدم تا فقط یه چیز و بگم

در مورد قدم هام

ادم ها وقتی تو این دنیا پا میگذارن

اولش فکر میکنن یه قدم بلند بر داشتن پا گذاشتن رو زمین و دیگه تموم شد

و حالا میتونن راحت باشن

اما نمیدونن این تازه اولشه

به قول یه نفر"زندگی سرای رنج و ناراحتیه اگه یه نفر احساس خوشبختی کنه اونوقت زندگی بدترین ضربه هاشو میزنه"

شاید اگه ادم ها می دونستن کجا دارن میان هیچ وقت نمی امدن

اون قدم اول یه مقدمه است

واسه یه راه که پایانش با یه گام بلندتر توی جاده ی دیگه اغاز میشه

به نظر من انسان واسه گام بر داشتن تو این دنیا اومده

با یه گام بلند شروع میشه و با یه گام هم تموم

اولش بلد نیستیم راه بریم

دو تا فرشته یه زمینی تاتی تاتی قدم برداشتن و یادمون میدن

هم رو زمین

هم تو زندگی

کاش قبل از برداشتن هر گام کمی بیا ندیشیم

و ما شروع میکنیم به گام برداشتن

گام هایی که گاهی از سر اختیار ه و گاهی از سر جبر

گام هایی که گاهی پا گذاشتن رو خودمونه

رو افکارمون

رو خواسته هامون

رو علا قه هامون

و گاهی ام پا گذاشتن رو دیگری

گام ها گاهی ما رو به بیراهه میبره واسه دیر رسیدن یا نه اصلا نرسیدن

گاهی هم میانبری واسه زودتر رسیدن

گاهی هم یه گام جبری تو یه بیراهه واسه امتحان ما

خدایا قدم برداشتن درست رو یادم بده

گاهی پایان یه دوره

و شروع یه دوره دیگه ست

مثل وقتی که از کودکی بیرون میایم

و بعد اون دیگه خوشبختی رنگ می بازه

...

تو خیابون قدم میزنم

اطرافم رو نگاه می گنم

اینجا خیلی شلوغه

همه مشغول قدم زدنن

بعضی تند راه میرن

بعضی یواش

بعضی اصلا راه نمیرن بیشتر حواسشون بیشتر به دیگران تا خودشون

به این فکر میکنم که تو ذهنشون الان چه خبره

ایا میدونن که چه راه برن چه به ایستن

هر لحظه که میگذره دارن گام بر میدارن

و به گام نهایی نزدیک میشن

این یکی از سر جبره و ما اختیاری توش نداریم

...

فرشته ام خوش بحال تو

تو نمیتونی گام برداری

تو فقط و فقط میتونی اوج بگیری

زندگی یه جادست واسه رسیدن به خدا

کاش بال هات و با پاهای من عوض میکردی

تا کی باید پا بگذارم رو خودم

تا کی تو بیراهه ها سر گردون باشم

فرشته مثل همیشه ارومه

فقط نگاه میکنه

از همون نگاهای همیشگی

بازم همون ارامش

فرشته میشه چیزی بگی

حرفات مثل نگاهت به من ارامش میده

چیزی که خیلی وقته تو جاده ی زندگی گمش کردم

نگاه میکنه به اسمون لبخند میزنه

میگه:من با بال هام اوج میگیرم

و تو

تو با پاهات

اوج گرفتن واسه تو سخته

اما واسه من اسون

اما اگه اوج بگیری ارزش کار تو خیلی بشتر از اونیکه فکرش و بکنی

به سختی ها فکر میکنم

اوج گرفتن و بیخیال میشم

اما حداقل فرشته من کمک کن تا بیراهه نرم

دستم و بگیر

جاهایی که کم میارم هلم بده

سر دوراهیا بهم بگو کدوم راه اصلیه

کمک کن هیچ وقت یادم نره که گام بر داشتن درست کدومه

تا طوری گام بر ندارم تا بعد گام نهایی شرمنده باشم

می ترسم از حس شرمندگی پیش خدا

...

بازم لبخند میزنه

میگه :خدا هواتو داره مواظبته

چه تو بخوای و چه نه

میگم : پس چرا من گاهی اوقات اونم خیلی کم حس میکنم

میگه: چون همیشه هواتو داشته

همین موقعی که شیطنت های بچگی میکردی تا الان و در ایندم همین طور

اون مواقعی که تو حس میکنی بدون بیشترین کمک ها به تو شده

...

خدایا

کمکم کن تا یادم نره واسه چی پا به دنیا گذاشتم

یاری ام ده تا راه زندگی را درست طی کنم

خدایا به همه کمک کن

دوستت دارم خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 13:28  توسط ریحانه  |